JavaScript Codes ماماني و دوقلوهاش

خود رأي، در خطا و اشتباه فرو مي افتد . [امام علي عليه السلام]

ماماني و دوقلوهاش
   1   2      >
نويسنده :  مامان

به نام خالق


 


 


1-     سلام. بماند که چرا اين همه وقت چيزي ننوشتم . اما فکر مي کنم که از اين به بعد بتونم به طور منظم در باره ي بچه ها بنويسم. هر چي باشه دارن بزرگ مي شن . حالا حرفاي تازه اي دارن.


 


2-کم کم دستم اومده چجوري بايد برخورد کنم که مسأله اي که توي پست قبلي راجع بهش نوشته بودم پيش نياد:


 


اولا سعي کنم نذارم موقعيت دعوا پيش بياد. اگه مي بينم هر دو دارن سر يه اسباب بازي کشمکش مي کنن فوري يه چيزي جايگزين بهشون بدم تا با هم کنار بيان.


اگه کار به دعوا کشيد فوري از هم جداشون کنم  و مهم تر اينکه نذارم اوني که مي زنه که هميشه طاهاست با زدن برنده بشه و اسباب بازي رو به چنگ بياره. اسباب بازي رو ازش مي گيرم و به هيچ کدومشون نمي دم!


 


از 18 ماهگي بچه ها قانون پذير مي شن . هنوز سه ماه وقت دارن براي شروع تنبيه


 


 


                                 


3- براي غذا خوردن هم شگرد جالبي کشف کردم. قبلا هر وقت غذا رو مي آوردم هر دو يکي دو لقمه مي خوردن و مي رفتن پي بازي ( که البته طبيعيه) بعد اگه يکيشون ميومد دوباره سراغ غذا اون يکي رو صدا مي کردم که  مثلا: مريم! بيا ببين داداشي داره غذا مي خوره . به به! .... اما مي ديدم نتيجه کاملا برعکس مي شه. طاها هم مي رفت پيش مريم و هيچ کدوم نميومدن سراغ غذا!!


اما فهميدم چي کار کنم. فهميدم که بچه ها در هر حال توجه مي خوان. وقتي من مريم رو صدا مي کنم اين نشونه ي توجه من به مريمه. ديگه براي اونا فرقي نمي کنه من چي دارم مي گم. اين توجه من خودش تشويقه. در نتيجه مريم سر جاش مي مونه . طاها هم براي به دست اوردن موقعيت اون مي ره پيشش!!


 کاري که الان انجام مي دم اينه که اوني رو که داره غذا مي خوره تشويق مي کنم و اصلا اسمي از اوني که رفته نمي برم. مثلا: آفرين طاها. به به چه غذاي خوبي مي خوره طاها! به به!


 اين راه هميشه نتيجه مي ده. مريم فوري مياد تا اونم تشويق بشه!!!


 


4- انشاالله توي پستاي بعد از شيطنتاشون براتون تعريف مي کنم. حالا ديگه تو خونه مون هر روز يه ماجرا داريم!


 


 


- چهارشنبه 25/2/1387 ساعت 12:4 عصر
نويسنده :  مامان

به نام او که بزرگ است


 


سلام به دوستاي خوب خودم


 


از قبل از به دنيا اومدن بچه ها هميشه دنبال اين بودم که کتاب ها و مطالبي که در مورد تربيت صحيح بچه ها نوشته شده بخونم يا از ديگران بپرسم . اما خب خوندن و نوشتن خيلي راحت تر از عمل کردنه.


خيلي چيزا ياد گرفتم و سعي مي کنم عمل کنم اما خيلي چيزاي ديگه هست که دلم مي خواد بدونم.


يکي از مشکلاتي که من دارم اينه که توي اين همه کتابايي که ديدم چيزي راجع به دو قلوها نديدم. من دلم نمي خواد بچه ها نسبت به هم حسادت کنن ، از طرفي نمي خوام هيچ کدوم از اونها احساس کنه مورد توجه کمتري قرار گرفته.


يا مثلا نمي دونم آيا بايد از الان اسباب بازيهاشونو جدا کنم تا هر کدوم مالکيت وسايل خودش رو ياد بگيره و يا نه بايد مشترک با هم استفاده کنن تا چشمشون همش دنبال وسايل اون يکي نباشه .


چي کار کنم که بچه هام در عين اينکه به پشتيباني و حمايت ما ايمان دارن ،مستقل بار بيان؟


چي کار کنم که همديگه رو دوست داشته باشن و به هم به چشم رغيب نگاه نکنن؟


درسته که خيلي چيز ها رو بايد به وقتش باهاش مقابله کرد اما خيلي چيزها هم هست که اصلا نبايد بذارم ايجاد بشن مثل همين حسادت. همه ي سعيم رو مي کنم اما ...


   



آخر اين هفته بچه ها نه ماهشون تموم مي شه . خيلي شيرين و بازيگوش شدن .        


 


                                                                                


 


به قول قديميا بچه خيلي عزيزه اما تربيتش از اون عزيز تره!


 


- جمعه 2/9/1386 ساعت 4:22 عصر
نويسنده :  مامان

به نام خالق خوبيها


 


سلام به همه.  عباداتتون قبول .


 


سه ماه گذشت از آپ قبليم . بچه ها 6 ماهشون تموم شده .حسابي بازيگوش شدن. الان با کمک مي شينن .غلت هم مي زنن.واي اگه غذا خوردن طاها رو ببينين ! انگار با تموم وجودش غذا مي خوره .از سر تاپاش کثيف مي شه .. تازه مثلا ما داريم بهش غذا ميديم.اگه خودش مي خورد چي کار مي کرد!


 


                        


                       


 


                       


تو نوشته ي قبليم از معجزه گفتم .. هنوز هم همين طوره... هر روز که بچه ها کار جديدي انجام مي دن به نظرم يه معجزه اتفاق مي افته . به نظر شمامعجزه نيست که بچه اي که اصلا از دستا و انگشتاش ارادي استفاده نمي کرده حالا داره از تک تک انگشتاش استفاده مي کنه و مکعباي اسباب بازي رو مي چرخونه؟يا شيشه ي شيرشو مي گيره دستشو مي خوره؟ ...


معجزه نيست هر نگاهش ؟ هر لبخندش ؟


 


 


فکر مي کنم دوسالي مي شد نرفته بوديم مشهد. جاتون خالي هفته ي گذشته بچه ها اولين زيارتشون رو رفتن .


 


                       


    


                                                                                               زيارت قبول!


- جمعه 30/6/1386 ساعت 4:56 عصر
نويسنده :  مامان

به نام خدا


سلام


فکر کنم اصلا لازم به توضيح نباشه. باور کنين حسابي وقتمو پر کردن اين دو قلو ها.


با اينکه همه ي سعيمو مي کنم باز نگرانم نکنه براشون کم بذارم


گاهي حتي خودم نمي رسم غذا بخورم


اما همه ي اينا در کنار يه خنده ي اونا هيچه


اولين باري که طاها خنديد چند روز تو دلم قند آب مي شد. مثل يه معجزه است .. .اقعا هم معجزه ست.


 


الان هر دوشون مي خندن ،صدا در ميارن ، مثلا مي گن آگا ،آگو ،گيگ...


اينم عکساي جديدشون


برامون دعا کنين


           



         


- پنجشنبه 17/3/1386 ساعت 1:10 صبح
نويسنده :  مامان

 


به نام خالق


 


سلام به همه. نخير! انگاري اين کوچولوهاي منم عجولتر از من هستن . اونا هم صبر نداشتن يه کم ديگه تحمل کنن و به موقع به دنيا بيان. حالا ماييم و دوتا کوچولو . همه ي کار ها و برنامه ها مون بايد با اونا تنظيم بشه . کي بخوابيم ، کي بيدار شيم ، کي غذا بخوريم ،کي بريم بيرون ، کي مهمون بياد ، کي مهموني بريم (!!!) ..همه ي اينا در صورتي امکان پذيره که مريم و طاها اجازه بفرمايند .حالا خوبه خودشون با هم هماهنگن .


             


خيلي وقته که چيزي ننوشتم . برم يه کلاس پيش دو قلوها بگذرونم تا نوشتن يادم بياد .


از همه ي خاله ها و عمه ها و داييها و عموها و پدربزرگا و مادر بزرگاي دوقلوهامون ممنونم که همش به خونه شون سر زدن .. حالا اگه هنوزم توي اين پستها تون باقي هستين يه سري هم اينجا بزنين هر کدومتون يه دقيقه هم نگهشون داريد شايد بتونم يه چرت بخوابم و چرت و پرت نگم! برا خودتون مي گم ..


                


بگذريم . از همه ي بي خوابيها و خستگيها بگذريم . مادر  بودن خيلي شيرينه . مي ارزه به همه ي سختي هاي دنيا .


 


اينم آخرين عکس دوقلوها که خوابن و اجازه دادن بيام اينجا اينا رو بنويسم :


 


پ. ن. سلام. خوبيد؟ اولش که عکسا واسم باز نشد فکر کردم مشکل از اينطرفه.. ولي بعد متوجه شدم انگار عکسا برا خيلي هاتون باز نشده.. يه تماس با "ماماني" و ... بعله! اشکال از فرستنده بود! اينه که امروز خودم در يک حرکت انسان دوستانه عکسا رو براتون آپلود کردم.. دوتا عکس جديد هم گذاشتم که قبلا اينجا نبود بريد حالشو ببريد!!


خاله بي نشان از تو دوش حنون!


  


Maryam   Maryam


Maryam


 


 Taha  Taha


 Taha


- دوشنبه 3/2/1386 ساعت 11:58 صبح
   1   2      >

فهرست
8081 :کل بازديدها
0 :بازديد امروز
10 :بازديد د?روز
مامان و بابا
درباره خودم
ماماني و دوقلوهاش
مدير وبلاگ : مامان[10]
نويسندگان وبلاگ :
بچه
بچه[16]
مچه
مچه[16]

لوگوی خودمون
ماماني و دوقلوهاش
جستجوي وبلاگ ما
 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

لينک دوستامون
من و دوست جون
آندرومدا
بيدل
سورنا
آرام
ميثم
وهيد
آمون
ناهيد
بي نشان
ابوذر
قلب مطمئن
لالایی ما
اشتراک

نام:

ايميل:

 
آرشيو
مامانی [3]
بچه [6]
مچه [4]
طراح قالب